" نخل ِمن"
- با تو از بند سخن می گویم،
از غرور ، از عشق ، خاک .
- سرتو سبز ز عشق،
پابه خاکی داری و دلت در بند است ؛
- تنه ات خشک است گر ،
یاد صد خاطره از دیرین است :
تپش یاد گران ،
قسمت ِنانی و خرما ،
سهم خود با دگران ...
- گر کمی خم دارد ، ز بد حادثه ایست،
پرده و پنجره ایست ،
کوچش ِمرغ مهاجر تا دور ،
جارش بارقه ایست .
- عمق یک خواهش را در تو باید دید راست،
پای خاک قدمت ،
که چو این قامت تو ، به ره ِراهی ست راست .
- نخل آن همسایه ، گرچه مغرور است پُر ،
نتواند که به این قامت ِمحتاج رسد ،
نتواند حتی ، نیمه ی راه رسد .
- با تو ام ، سبز زعشق ! تو که پا در خاکی و دلت در بند است !
از دل من چه خبر می داری ؟
مزه شیرین چیست ؟
حاصل عشق وصبوری و سلام،
بعد ، گرمی کلام، در کجا پنهان است؟
خارک کال کجاست ؟ رطب و خرما چیست ؟
با کدامین اکسیر ، از کدام آب و دعا ،
تلخی ِزردی خشک ، برساند خود را ،
به سیاهی شیرین ، نرم و لب گز ، ناگاه ؟
-((هر سلام یک هدف است ، نه به آخر برسد ،با وداعی دلسرد.))
* * *
- و تو ای خوش قد و قامت به چه نازی ؟
که منم شاهد آن اوج و بلندا ؛
که منم زمزمه بر لب همه وقت نگهت ، مدح تو می گویم .
- با تو ام نخل بلند سر سبز !
تو که پا در خاکی ودلت در بند است .
با دو صد آه اگر داری ،
خوش، زندگی در گذر است ،
(( نیمه شاد یا شادان )) ،
که شبت خاک به آغوش داری ، ودلت در بندش .
- سرت از ابر سفید سایه دارد آرام،
و زند شانه به آن، دست تو نازک و نرم ؛
((مهد گاه یک رحم ، بعد ِ فصلی بی رحم . ))
- قامتت شاخه اگر نیست به آن و اگر لخت زبرگ ،
راست پیموده ره یک مقصد ، تا به آخر بی باک ،
چون تویی سبز و بلند ،
دلت در بند است و همان پا در خاک .
- دانم ودانی چیست ، جنس یک تنهایی ، و چرا تنها هست ،
وچرا از تنها زاده شد مرد ِغرور .
- حلقه بندگی از دور به قلبت پیداست ،
و چنان سبزیِ یک عشق ِحضور، رفته از قامت تو ،
که نمی دانی هیچ ، رنگ شیرین سلامی دادن ،
سیه است یا زرد است ،
نرم باید بودش یا که در باطن سنگ ؛
((پس بدان ، تنهایی . )) ؛
- تو از خانه آن نخل کناری دوری ، از همه دور تری .
- گرچه پر از همه ی حادثه های تلخی ،
غرش ابر از مردی تو گفت ،
طوفان هم می گفت .
- تو بلند از هر کس ،سر بلند از همه چیز ،
از همه مرد تری ،
و همین علت تنهایی توست ،
(( تو که پا در خاکی و دلت در بندش . )) .
تو ندانی که من از فصل خزان دلگیرم
تو ندانی که من از عشق وجوانی پیرم
تو ندانی که مرا درد تو می سوزاند
تو ندانی که من از پیش تو پر می گیرم
تو ندانی که به پا میروم و دل اینجاست
تو ندانی که من از دوری تو می میرم
تو ندانی که چرا بر تو همی پشت کنم
تو ندانی که تپش، از دل خود می گیرم
توندانی که مرا خنجر خشمی ست بدست
تو ندانی که به خود ،در دل خود می گیرم
تو ندانی زخدا می طلبم ،از سر شرم
که زمین چاک خورد ، تا که برد در زیرم
تو ندانی، مرگ من در پی نادیدن توست
تو ندانی بی تو ، از زندگی خود سیرم
رفته بودم كز خرابي سر به آغوشش سپارم
رو به باراني بشويم،دامنش اشكي ببارم
رفته بودم تا زهركس روی پر دردی نبينم
رفته بودم تادل خودرا گران چون جان بدارم
* * *
رفته بودم تا تن خود را به آن تن، تنگ گيرم
رفته بودم تا به روی خود لحاف ازسنگ گيرم
رفته بودم تا جدا از قيل و قال مردم شهر
در برش آرام گيرم ،خاك او در چنگ گيرم
* * *
درد يك پير،اشك عاشق،حرف دختر:((عشق ويارم))
هرچه را گويی نديدم،ديده بودم،ياد دارم
سنگدل،زخمی زهر درد،پا به راهش داده بودم
خسته دل،افتان و خيزان،سوی اوبود روی زارم
* * *
قلب تبدارش به شب،خون خورده دل، ازچه گويم ؟
دردمن را اوبداند،جسم سردش را بجويم
از زمين وآسمان وباغ وگل،هر بادو بلبل
آرزويم هست اينك ،تا كه روي او ببينم
* * *
درشب سرد،تارو نمناك،ياد او گرمم همي كرد
عمق آغوش عزيزش،خيس از شرمم همي كرد
عطركافور،وسعت گور،پيرهن من تحفه نور
بادوچندان شوق ديدار،راهي بزمم همي كرد
* * *
آشنابا قفل قلبم، يك كليد از ذهن من داشت
یک فرشته،روشن وپاك،در دلم نامش همی كاشت
دست دردستم بداد و دل به دريايش بدادم
هرنفس ازسينه او ، بوی يك خورشيد می داشت
* * *
پا زرفتن ماندوگويی با تماشا دركمين است
يك ندا از قبر من گفت((خانهً آخر همين است
جز به فكرو قلب مردم، يك اثر از تو نمانَد
نام تو بر پيكر من عبرتی روی زمين است))
استخواني در گلو دارم و خاري چشم ومي بارم /
توان ماندنم رفته، چو دشمن گشته است يارم
*****
به دستم قفلي از آهن، به گردن يوغ بند او /
به شب مصلوب چشم او، سحربي تاب و بيمارم
*****
به پايم بندوزنجير است و قلبم را خدا داند /
نه شوقي گيرد اين دل را، نه روحي در بدن دارم
*****
نه پلكي افتد اين چشمم، نه دست مرحمت بر سر /
نه شب را حرمت ماهي، كه روزش چون شب تارم.......
در فراروی زمان باز به دریا برسیم .
همه بگذشته خود سوخته ام،
خاطراتم همه بفروخته ام ،
قصد دارم که به دریا برسم .
دایه و پیر خراباتی من گم شده اند ،
جامه پاک و سفیدم به نگاهی دادم .
ومن ایا برسم ؟
به همان چشم سیاهی که ندیدم مثلش ،
و به اندام حقیرش که بزرگانه ببُرد ،
همه آنچه مرا تا لب دریا برساند ؟؟؟
هر زمان یاد تو بودم ، هردم از یاد تو گفتم ؛
تو مرا دیدی و انگار ندیدی،
که همه فکر مرا دیدِ تو بودست همی .
تو چه گفتی ؟ من چه گفتم ؟
که از آن گفت وشنود است مرا (( مایه هجرت )).
و چه بس زخم و دمل هاست به دل ریشه کشیده ،
وچه دردی ست عمیق ...
از همه حس و حواس ، طعم لبت من نچشیدم که چنینم .
اگر از گوشه چشمت نظری نیز به من بود ،
دگر آن خارشترها ، چمن و برگه گل بود و لطیف... .
به خود، از عشق پناهیده شدم ،هیچ ندیدم
ای حیف که در خود زهمان هیچ ندیدم
گفتم که تو در قلبی و آن هیچ ز خود کن
در سینه خود ، نور تو را هیچ ندیدم
این سینه من ،پُر ز همین هیچ ز هیچ است
گرمای ِدل از قلب کسی هیچ ندیدم
دروازه دل بر قدمت ، هیچ نبستم
تا حال که وقت کفن است هیچ ندیدم
ای عشق! به دروازه دل، هیچ مکن رو
زیرا که ز اعجاز تو در هیچ ندیدم
رو قلب مرا هیچ مگیر ، هیچ بمیرد !
در فکر ِدلی یاد ز آن هیچ ندیدم
ای دل! تو ز دل گیریِ دل ، هیچ ندانی
زیرا به تو دل گیری ِکس، هیچ ندیدم
بهتر به سر ِآبِ کسی ، هیچ نرفتم
بهتر به سرابِ دلِ خو د، هیچ ندیدم
ای دیده من ! درد دلم هیچ مکن گوش
تاثیر به اشک تو دلی ، هیچ ندیدم
از دیده دل، دیده من هیچ ندید ست
بر شکوه دل، گوش کسی هیچ ندیدم
بر لب، سخن از غیر تو ، از هیچ نگفتم
از نام دلم بر لب تو ، هیچ ندیدم
جز راهِ تو پا در ره کس هیچ نرفتم
جز دوری ِ راه و ره ِ تو ، هیچ ندیدم
. . . و دوباره پیداست ، جارش ِخشم ز ِچَشم
خَشم ِیادی بر لب ، یادِ دردی در مشت
و لگد باید زد به در ِبسته بخت .
آهِ قلبت که از آن چشمه برون می ریزد،
قصه غصه تلخی دارد
و ز ِیادی تر است، و ز ِعشقی جاریست !
و در آن روز دلم بود که بود،
و تو را یادِ کسِ دیگر بود!
و تنم سوز تو را در دل داشت ؛
و((سحر باید رفت))گفته ات بود به هنگام نگاه ،
و به جای آغوش ... !
. . .
. . . و کنون عشق برفته ، فقط یاد بجاست،
و کنون حادثه تکرار شده ست ؛
از همان نقطه آغاز سخن می گویم
که سبب شد دل بر دل تو گوشه ببست ،
که امیدش به یقین ، گشت سراب... !
. . . و کنون عشق برفته ، فقط یاد بجاست،
و کنون حادثه تکرار شده هست ؛
و ز شبنم به گل ِگونه گل ، غلطشی لرزان است،
که تنم را لرزاند و ...
و دلم چنگ بزد که کجا پا بنهم ؟
بر دل خسته تو ؟
که دلم دوست بداشت؟
وبه دل مهرش داشت ؟
و امیدش می کاشت ؟
و دلم از غم تو خونین است ،
که دلت خونین است ز ِبد حادثه ها؛
و ز ِمن یادِ بدِ حادثه ها در تو تکرار شده است .
ازخودم دلگیرم ، بخششی نتوانم ،
که دلت خونین است .
دلت از حرف زبانم خون است ،
که بریدش باید ؛
و زبانم ز دلم برخیزد ،
کز زبانت خونست ،
که : ((سحر باید رفت)) .
و تنم در تب تو ،
گرمی ِآن تن تو ،
همچنان می سوزد . . .
دلا، دل بستن آسان است و وقت کندنش بازم
خداوندا، سبب سازم که دل را باز هم بازم
دل بی دل به آب اندازم و در بی دلی بازم
دگر دل را به کس نسپارم و دیگر نمی بازم
در این بازی که می بازم، وشاید بازهم بازم
مهم در نعمت و ناز است، و من باطل همی بازم
و او صد دل به بازی دارد و من باز می بازم
مرا دل مرغکی بی پر، تورا اندیشه من بازم
بدان از عشق مَهرویم در این بازی همی بازم
که من مِی خوردۀنازم واین بازی نمی بازم
تو هم بازی چو می دانی بباز این بازی و بازم
من این بازی که با بازی زیبای تو می بازم
" جام و خشم "
محو تماشای تو ، عاشق و شیدای تو
این دلِ بی دل شدو دل به دلت دل ببست
از نفس و بوی تو ، چشم و سیه موی تو
در تپش ولرز شد ، وز قدمت پا و دست
نفحۀ گیسوی تو ، چون قدح روی تو
سوی دلم چون نشد ، دلبرا! خواهدشکست
دل زپی اُلفِ تو ، در شب چون زُلف تو
بهرۀدل غم بشد ، زار و پریشان نشست
تیر سیه چشم تو ، خنجر آن خشم تو
بر دل من چون بشد ، جان ز دلم دل گسست
مرغ دلم مست تو ، جام می از دست تو
سوی حریفم بشد ، چون دلِ من مستِ مست
در طلب خام تو ، بر لب دل نام تو
در قفس غم بشد ، دل پُر از این دار پست